خالهام چند سالی از مادرم بزرگتر بود. از شوهرش جدا شده بود. چند بچّهاش همگی در شیرخوارگی مرده بودند و او مانده بود تنها. با آنکه از نظر مالی هیچ مشکلی نداشت و در نوع خود متمکّن به شمار میرفت، از جهات دیگر ناشاد و سرگردان بود. تنهایی و بیفرزندی برای یک زن، مشکلی بزرگ بود و او گاهی در قم نزد برادرش زندگی میکرد، گاهی در کبوده. نمیدانست در کجا ریشه بدواند.
قلمرو زبانی: متمکّن: توانگر، ثروتمند، دارای امکانات / کبوده: نام روستایی / ریشه بدواند: بماند، اقامت کند.
قلمرو ادبی: شیرخوارگی: کنایه از کودکی / ریشه دواندن: کنایه از اقامت کردن / خاله ریشه بدواند: استعارۀ مکنیه
با این حال، او نیز مانند مادرم توکّلی داشت که به او مقاومت و استحکام اراده میبخشید. از بحرانهای عصبی، که امروز رایج است و تحفۀ برخورد فرهنگ شرق با غرب است، در آن زمان خبری نبود. هر عصب و فکر به منبع بیشائبۀ ایمان وصل بود که خوب و بد را به عنوان مشیت الهی میپذیرفت. به این زندگیِ گذرا آن قدرها دل نمیبست که پیشامد ناگوار را فاجعهای بینگارد و در نظرش اگر یک روی زندگی زشت میشد، روی دیگری بود که بشود به آن پناه برد.
قلمرو زبانی: توکّل: تکیه و اعتماد به خدا / بحران: آشفتگی، تغییر حالت ناگهانی / تحفه: ارمغان، هدیه / شائبه: به شک اندازنده دربارۀ وجود چیزی و به مجاز، عیب و بدی یا نقص در چیزی؛ بیشائبه: بدون آلودگی و با خلوص و صداقت، پاک، خالص / مشیّت: اراده، خواست / ناگوار: ناخوشایند، تلخ / فاجعه: بلای سخت، حادثۀ ناگوار / بینگارد: تصور کند، خیال کند / مقاومت و استحکام: رابطۀ ترادف.
قلمرو ادبی: هر عصب و فکر به منبع بیشائبۀ ایمان وصل بود: کنایه از عمیقبودن ایمان / دلبستن: کنایه از علاقهمندی و وابستگی / روی زندگی: اضافۀ استعاری و تشخیص / زشت شدن روی زندگی: کنایه از ناخوشایند بودن زندگی / بحران مانند تحفه: تشبیه / منبع ایمان: اضافۀ تشبیهی / شرق: مجاز از کشورهای جهان سوم / غرب: مجاز از کشورهای اروپایی / عصب: مجاز از اندیشه و روان / خوب و بد - شرق و غرب: تضاد و مراعات نظیر (تناسب)
بنابراین خالهام با همه تمکّنی که داشت، به زندگی درویشانهای قناعت کرده بود، نه از بُخل بلکه از آن جهت که به بیشتر از آن احتیاج نداشت. در خانۀ مشترکی که خانوادۀ دیگری هم در آن زندگی میکردند، یک اتاق داشت. خانۀ کهنسالی بود و بر سر هم نکبتبار، عاری از هرگونه امکان آسایش. در همان یک اتاق زندگی خود را متمرکز کرده بود.
قلمرو زبانی: تمکّن: توانگری، ثروت / بُخل: خساست، تنگچشمی / نکبتبار: شوم و ایجادکنندۀ بدبختی و خواری / عاری: فاقد، بدون.ِ
قلمرو ادبی: کهنسال بودن خانه: تشخیص و استعاره / درویشانه و قناعت و بُخل - خانه و خانواده و زندگی و اتاق: تناسب / تمکّن و قناعت: تضاد
برای این خاله، من به منزلۀ فرزند بودم. گاه به گاه به دیدارش میرفتم و کنار پنجره مینشستیم و او برای من قصّه میگفت. برخلاف مادرم که خشک و کمسخن بود و از دایرۀ مسائل روزمرّه و «مذهبیات» خارج نمیشد، وی از مباحث حرف میزد؛ از تاریخ، حدیث، گذشتهها و همچنین شعر؛ حتّی وقتی از آخرت و عوارض مرگ سخن میگفت، گفتارش با مقداری ظرافت و نقَل و داستان همراه بود.
برای من قصّههای شیرینی میگفت که او و مادرم، هر دو، آنها را از مادربزرگشان به یاد داشتند. از این مادربزرگ (مادر پدر) زیاد حرف میزدند که عمر درازی کرده و سخنان جذّابی گفته بود. به او میگفتند «مادر جون». ورد زبانشان بود: «مادرجون این طور گفت، مادرجون آن طور گفت.»
قلمرو زبانی: به منزلۀ: مانندِ، در حکمِ / مذهبیات: موضوعات مذهبی / عوارض: جمعِ عارضه، حوادث، پیشامدها / ظرافت: زیرکی، مهارت، زیبایی / نَقل: روایتکردن، بیان / جذّاب: گیرا / ورد: دعا، ذکر / هردو: نقش تَبَعی بدل / قصّه و داستان - تاریخ و گذشته: رابطۀ ترادف.
قلمرو ادبی: خشک بودن: کنایه از جدّی بودن / قصّههای شیرین: حسآمیزی / ورد زبان بودن: کنایه از دائماً از چیزی حرف زدن / آخرت و مرگ - قصّه و نَقل و داستان: مراعات نظیر / دایرۀ مسائل: اضافۀ تشبیهی / مادر جون: آرایۀ تکرار
نخستین بار از زبان خاله و گاهی هم مادرم بود که بعضی از قصّههای بسیار اصیل ایرانی را شنیدم و به عالم افسانهها -که آن همه پررنگ و نگار و آن همه پرّان و نرم است- راه پیدا کردم. علاوه بر آن، خالهام با ذوق لطیفی که داشت، مرا نخستین بار از طریق سعدی با شعر شاهکار آشنا نمود. او سواد چندانی نداشت؛ حتّی مانند چند زن دیگر در ده، خواندن را میدانست و نوشتن را نمیدانست، ولی درجۀ فهم ادبیاش خیلی بیشتر از این حد بود. او نیز مانند داییام موجود «یک کتابی» بود؛ یعنی، علاوه بر قرآن و مفاتیح الجنان، فقط کلّیات سعدی را داشت.
این سعدی همدم و شوهر و غمگسار او بود. من و او اگر زمستان بود، زیر کرسی و اگر فصول ملایم بود، همان گونه روی قالیچه مینشستیم؛ به رختخوابی که پشت سرمان جمع شده بود و حکم پشتی داشت، تکیه میدادیم و سعدی میخواندیم؛ گلستان، بوستان، گاهی قصاید. هنوز فهم من برای دریافت لطایف غزل کافی نبود و خالهام نیز که طرفدار شعرهای اندرزی و تمثیلی بود، به آن علاقهٔ چندانی نشان نمیداد.
قلمرو زبانی: اصیل: بااصالت، نژاده / پرّان: پرنده / غمگسار: غمخوار / لطایف: جمعِ لطیفه، نکتههای دقیق و ظریف، دقائق؛ سخنان نرم و دلپذیر / شعر تمثیلی: شعر نمادین و آمیخته به مَثَل و داستان.
قلمرو ادبی: عالَم افسانهها: اضافۀ تشبیهی / قصههای پررنگ و نگار و پرّان و نرم: کنایه از خیالانگیز بودن / سعدی: مجاز از آثار سعدی / سعدی مانند همدم و شوهر و غمگسار: تشبیه / آثار سعدی شوهر کسی باشند: تشخیص و استعاره / افسانههای پررنگ و نگار: کنایه از زیبا / افسانههای پرّان: تشخیص و استعاره / افسانههای نرم: حسآمیزی / ذوق لطیف: حسآمیزی / موجود یککتابی: کنایه از کسی که فقط یک کتاب میخواند.
سعدی که انعطاف جادوگرانهای دارد، آنقدر خود را خم میکرد که به حدّ فهم ناچیز کودکانۀ من برسد. این شیخِ همیشه شاب، پیرترین و جوانترین شاعر زبان فارسی، معلّم اوّل که هم هیبت یک آموزگار را دارد و هم مِهر یک پرستار، چشم عقاب و لطافت کبوتر، هیچ حُفرهای از حفرههای زندگی ایرانی نیست که از جانب او شناخته نباشد... به هر حال، این همدم کودک و دستگیر پیر، از هفتصد سال پیش به این سو، مانند هوا در فضای فکری فارسی زبانها جریان داشته است.
قلمرو زبانی: انعطاف: نرمش، آمادگی برای سازگاری با دیگران، محیط و شرایط آن / جادوگرانه: سحرآمیز / شیخ: پیر، بزرگ / شاب: بُرنا، جوان / هیبت: شکوه، عظمت / حُفره: سوراخ، گودال.
قلمرو ادبی: سعدی: مجاز از شعر سعدی / سعدی خود را خم میکرد: کنایه از قابل فهم بودن کلام سعدی / سخن سعدی مانند هوا: تشبیه / شیخ همیشه شاب -پیرترین و جوانترین شاعر زبان فارسی: کنایه از سعدی و متناقضنما (پارادوکس) / چشم عقاب داشتن: کنایه از تیزبینی و دقّت / لطافت کبوتر داشتن: کنایه از نرم و روان بودن / شیخ و شاب - پیر و جوان - کودک و پیر - عقاب و کبوتر: تضاد و تناسب / داشتن هیبت آموزگار و مِهر پرستار: متناقضنما (پارادوکس) / حفرههای زندگی: اضافۀ استعاری
من در آن اتاق کوچک و تاریک با او آشنا شدم؛ نظیر همان حجرههایی که خود سعدی در آنها نشسته و شعرهایش را گفته بود. خالهام میخواند و در حدّ ادراک خود معنی میکرد، قصّهها را ساده مینمود. این تنها، خصوصیت سعدی است که سخنش به سخن همه شبیه باشد و به هیچ کس شبیه نباشد. در زبان فارسی، احدی نتوانسته است مانند او حرف بزند و در عین حال، نظیر حرف زدن او را هر روز در هر کوچه و بازار میشنویم.
قلمرو زبانی: او: منظور سعدی و شعر سعدی / حجره: اتاق، خانه / نظیر: مانند، مثل / ادراک: فهم / احدی: هیچکس.
قلمرو ادبی: سخنش به سخن همه شبیه باشد و به هیچکس شبیه نباشد - احدی نتوانسته مانند او حرف بزند و در عین حال، نظیر حرفزدن او را هر روز در هر کوچه و بازار میشنویم: متناقضنما (پارادوکس) / هیچکس: مجاز از سخن
آن کلّیات سعدی که خالهام داشت، شامل تصویرهایی هم بود؛ چاپ سنگی با تصویرهای ناشیانه ولی گویا و زنده، و من چون این حکایتها را میشنیدم و میخواندم و عکسها را میدیدم، لبریز میشدم. سراچۀ ذهنم آماس میکرد. بیشتر بر فَوران تخیل راه میرفتم تا بر روی دو پا. پس از خواندن سعدی، وقتی از خانۀ خالهام به خانۀ خودمان باز میگشتم، قوز میکردم و از فرط هیجان، «لُکّه» میدویدم. کسانی که توی کوچه مرا این گونه میدیدند، شاید کمی «خُل» میپنداشتند.
قلمرو زبانی: ناشیانه: از روی بیتجربگی / سراچه: خانۀ کوچک / آماس: وَرَم، تورّم؛ آماسکردن: گنجایش پیداکردن، متورّم شدن / فوران: جوشیدن یا جهیدن آب از چشمه / قوز میکردم: به شدّت پشتم را خم میکردم / فرط: بسیاری / لُکّه دویدن: حرکتی میان راهرفتن و دویدن.
قلمرو ادبی: سراچۀ ذهنم آماس میکرد: کنایه از اینکه معلوماتم زیاد میشد / سراچۀ ذهن: اضافۀ تشبیهی / فوران تخیّل: اضافۀ استعاری / قوز کردن و لُکّه دویدن: کنایه از عدم تعادل / گویا و زنده بودن تصاویر: تشخیص و استعاره / سعدی: مجاز از شعر سعدی
خالهام نیز خوش وقت بود که من نسبت به کلام سعدی علاقه نشان میدادم؛ بنابراین با حوصله مرا همراهی میکرد. هر دو چنان بودیم که گویی در پالیز سعدی میچریدیم؛ از بوتهای به بوتهای و از شاخی به شاخی. معنی کلماتی را که نمیفهمیدیم، از آنها میگذشتیم. نه کتاب لغتی داشتیم و نه کسی بود که از او بتوانیم بپرسیم. خوشبختانه دامنۀ کلام و معنی به قدر کافی وسعت داشت که ندانستن مقداری لغت، مانع از برخورداری ما نگردد. اگر یک بیت را نمیفهمیدیم، از بیت دیگر مفهومش را در مییافتیم؛ آزادترین گشتوگذار بود.
از همانجا بود که خواندن گلستان مرا به سوی تقلید از سبک مسجّع سوق داد که بعد، وقتی در دبستان انشا مینوشتم، آن را به کار میبردم.
قلمرو زبانی: خوشوقت: خوشبخت، خوشحال / پالیز: باغ، جالیز / مسجّع: سخنی که دارای سجع باشد، آهنگین / سوق داد: هدایت کرد.
قلمرو ادبی: پالیز سعدی: استعاره از آثار سعدی / بوته: آرایۀ تکرار و استعاره از حکایت و شعر / شاخ: آرایۀ تکرار و استعاره از جمله و بیت / پالیز و بوته و شاخ - لغت و کلام و معنی و کلمات: مراعات نظیر / چریدن: کنایه از بهره بردن
از لحاظ آشنایی با ادبیات، سعدی برای من به منزلۀ شیر «آغوز» بود برای طفل که پایۀ عضله و استخوانبندی او را مینهد. ذوق ادبی من از همان آغاز با آشنایی با این آثار، پرتوقّع شد و خود را بر سکّوی بلندی قرار داد. از آنجا که مربّیِ کارآزمودهای نداشتم، در همین کورمال کورمالِ ادبی آغاز به راه رفتن کردم. بعدها اگر به خود جرئت دادم که چیزهایی بنویسم، از همین آموختن سرِخود و رهنوردیِ تنهاوش بود که:
قلمرو زبانی: به منزلۀ: مانندِ، در حکمِ / آغوز: اوّلین شیری که یک ماده به نوزادش میدهد و سرشار از موادّ مقوّی است / عضله: ماهیچه / پُر توقّع: پُر ادّعا، بسیارخواه / کورمال کورمال: با احتیاط راهرفتن / سرِ خود: خودمختار، رها، آزاد / رهنوردیِ تنهاوش: پیمودن منحصر به فرد راه.
قلمرو ادبی: سعدی: مجاز از آثار سعدی / آثار سعدی مانند شیر آغوز: تشبیه / ذوق ادبی پُر توقّع شود: تشخیص و استعاره / کارآزموده: کنایه از باتجربه
«به حرص ار شربتی خوردم مگیر از من که بد کردم
بیابان بود و تابستان و آب سرد و استسقا»
سنایی
قلمرو زبانی: به حرص: از روی طمع / ار: مخفّف اگر / مگیر: بازخواست نکن / استسقا: نام مرضی که بیمار، آب بسیار خواهد.
قلمرو فکری: اگر از روی حرص و طمع شرابی نوشیدم، من را مؤاخذه نکن، میدانم که بد کردهام؛ اما چه کنم زمینههای این کار (گناه) برای من آماده و مهیّا شده بود (به ناچار این خطا را کردم). / بد و بود: جناس ناقص افزایشی
قلمرو ادبی: کنایه: مگیر از من کنایه از این که از گناهم بگذر/ مصرع دوم کنایه از اینکه شرایط برای من آماده بود - مجاز: شربت مجاز از هر نوشیدنی.
روزها، دکتر محمّدعلی اسلامی ندَوشَن
کارگاه متن پژوهی
آموزۀ یکم: ساخت واژه
با توجه به آموزش دورهٔ ابتدایی و متوسطهٔ اول، نکتهٔ مهم دربارهٔ ساخت واژه این است که واژه از دید ساختار بیرونی و ظاهری در زبان فارسی، در نگاه نخست، به دو رده تقسیم میشود:
الف) ساده، مانند «گُل، دل، شب، سیب، خوب»
ب) غیر ساده، مانند «گُلها، شب رو، سیبک، خوبتر»
در مرحلهٔ دوم، غیرسادهها را از دید کارکرِد وند، به دو دسته تقسیم میکنیم:
- صرفی، مانند (نشانههای جمع، نشانههای صفت برتر و عالی، یا ی نکره، وندهای صرف فعل و...)
- اشتقاقی (فراوان هستند و دامنهٔ بسیار فراخی دارند.)
اکنون در نگاهی عام، غیر سادههای غیرصرفی را بررسی و بخش بندی میکنیم:
وندی: از یک جزء معنادار و یک یا چند جزء بی معنا تشکیل میشود؛ مانند آلونک، کودکانه، روش و... .
«وند»ها را از نظر جای قرار گرفتن آنها در ساختمان واژه، به سه نوع پیشوند، میان وند و پسوند تقسیم میکنند:
مهمترین پیشوندها عبارتاند از:
1- با - با+ اسم ← صفت: باادب، بااستعداد، باایمان، باهنر، باسواد، بانشاط
2- بی - بی + اسم ← صفت: بی ادب، بی سواد، بی درد، بی علاقه، بی استعداد، بی هنر
3- نا -
الف) نا + صفت ← صفت: نامعلوم، نادرست، نامناسب، نامحرم، نامنظّم
ب) نا + اسم ← صفت: ناباب، ناکام، ناشکر، ناسپاس، ناامید، نافرمان
پ) نا + بن فعل ← صفت: ناشناس، نادار، نارس، نایاب، ناگوار، ناتوان، نادان
4- هم - هم + اسم ← صفت: هم درس، هم وطن، هم خانه، هم خانواده، هم عقیده
مهمترین پسوندها نیز از این قرارند:
1- ی: الف) اسم + ی ← صفت: تهرانی، زمینی، ماندنی، رفتنی، خوردنی، علمی، صنعتی، فنّی
- «گی» گونهای از «ی» است در واژههایی که به «ـه / ه» ختم میشوند: خانگی، هفتگی، خانوادگی
ب) صفت + ی ← اسم: زیبایی، سفیدی، درستی، خوبی، درشتی
- گی در این موارد نیز گونهای از «ی» است ← آلودگی، مردانگی، پیوستگی
پ) اسم + ی ← اسم: بقّالی، نجّاری، خیّاطی، قصّابی (این واژهها هم بر نام عمل و حرفه و شغل دلالت دارند و هم به مکان عمل حرفه و شغل اطلاق میشوند.)
2- گر: اسم + گر ← اسم (صفت شغلی): آهنگر، مسگر، زرگر، آرایشگر، کارگر
3- گری: اسم + گری ← اسم: وحشی گری، موذی گری، لاابالی گری، (تفاوت این نوع واژهها با واژهای مثل کوزه گری این است که کوزه گر به تنهایی کاربرد دارد اما «یاغی گر و موذی گر» به کار نمیروند.
به همین دلیل در کوزه گری تنها «ی» پسوندمورد نظراست و در یاغی گری، گری)
4- یّت: اسم / صفت + یّت ← اسم: وضعیّت، شخصیّت، جمعیّت، کمّیّت، موقعیّت، مالکیّت، مسئولیت، مأموریت، مرغوبیّت (تکواژ پایه این واژهها، عربی است.)
5- بن ماضی + ار ← اسم: کردار، رفتار، کشتار، گفتار، نوشتار، دیدار، ساختار، شنیدار. استثنائاً این واژهها صفتاند: خریدار، گرفتار، برخوردار، خواستار، مُردار
6- ه / ه
الف) بن ماضی+ ه/ ه ← صفت مفعولی: افسرده، دیده، گرفته، نشانده
ب) بن مضارع + ه/ ه ← اسم: خنده، گریه، لرزه، اندیشه، ستیزه، پوشه، ماله، گیره، پیرایه، آویزه
پ) اسم + ه/ ه ← اسم: زبانه، دهانه، گردنه، چشمه، لبه، دندانه، پایه، دسته، تیغه
ت) صفت + ه/ ه ← اسم: سفیده، سبزه، سپیده، سیاه، دهه، پنجه، هفته، هزاره، سده
7- ش: بن مضارع + ش ← اسم: روش، گویش، بینش، نگرش، آسایش، کُنش، خورش، پوشش
8- ان: بن مضارع + ان ← صفت: گریان، دوان، خندان، روان
9- انه:
الف) اسم + انه ← اسم: صبحانه، شاگردانه، بیعانه، شُکرانه
ب) اسم + انه ← صفت/ قید: مردانه، زنانه ، سالانه، کودکانه، روزانه، شبانه
پ) صفت + انه ← صفت / قید: عاقلانه، محرمانه، متأسفانه، مخفیانه
10- گانه: صفت شمارشی + گانه ← صفت: دوگانه، پنج گانه، هفده گانه
11- َنده: بن مضارع + َ نده ← صفت: رونده، خورنده، گوینده، چرنده، خزنده
12- ا: بن مضارع + ا ← صفت: جویا، روا، کوشا، بینا، پذیرا، دانا
13- گار: بن فعل + گار ← صفت: ماندگار، آفریدگار، سازگار، آموزگار، رستگار
14- چی: اسم + چی ← اسم: قهوه چی، گاری چی، درشکه چی، معدن چی، پستچی، تلفنچی
15- بان: اسم + بان ← اسم: باغبان، دربان، پاسبان، آسیابان، کشتی بان
16- دان: اسم + دان ← اسم: نمکدان، گلدان، قلمدان، شمعدان، چینه دان
17- ِستان: اسم + ِ ستان ← اسم: سروستان، قلمستان، گلستان، هنرستان
18- گاه: اسم + گاه ← اسم: خوابگاه، شامگاه، سحرگاه، دانشگاه، پالایشگاه
19- زار: اسم + زار ← اسم: لاله زار، چمنزار، گندم زار، ریگزار، بنفشه زار، گلزار، نمکزار
20- ـیّه: اسم + یّه ← اسم / صفت:مجیدیّه، جوادیّه، مدحیّه، نقلیّه، خیریّه
21- ـَـ ک:
الف) اسم + َ ک ← اسم: طفلک، اتاقک، شهرک، مردک، عروسک، پشمک
ب) صفت + َ ک ← اسم: زردک، سفیدک، سرخک، سیاهک
22- چه: اسم + چه ← اسم: قالیچه، صندوقچه، کتابچه، دریاچه، بازارچه
23- مند (، اومند): اسم + مند ← صفت: ثروتمند، بهره مند، هنرمند، ارجمند، برومند، تنومند
24- وَر: اسم + وَر ← صفت: هنرور، پهناور، بارور، سخنور، نامور
25- ناک: اسم + ناک ← صفت: نمناک، غمناک، سوزناک، ترسناک، طربناک
26- وار / واره: اسم + وار / واره ← صفت / قید / اسم: امیدوار، سوگوار، رودکی وار، علی وار، گوشواره، (گوشوار)، جشنواره، ماهواره، غزلواره، نامواره
27- گین: اسم + گین ← صفت: غمگین، اندوهگین، شرمگین
28- ین و ینه: اسم / صفت + ین ← صفت: آهنین، زرّین، زرّینه، رنگین، دروغین، نوین، چوبین، چوبینه
مرکّب: از دو جزء معنادار یا بیشتر تشکیل میشود؛ مانند: گلاب پاش، مداد پاککن، میان وند، سه گوش، شب روان، گل خانه، شاهنامه و...
وندی - مرکّب: از دو یا چند جزِء معنادار و یک و یا دو جزِء بی معنا تشکیل میشود؛ مانند: رنگارنگ، فیلم برداری، بخش بندی و...
نکتهها:
1- برای تعیین ساختمان واژه به اجزای امروزی آنها که زایا و زنده است، توجه میکنیم نه پیشینهٔ آنها.
بنابراین واژههایی مانند «تابستان، زمستان، دبستان، ساربان، خلبان، شبان، زنخدان، پارچه، کلوچه، کوچه، مژه، دیوار و ...» را ساده به حساب میآوریم.
2- در واژههای مرکب و وندی مرکب، هیچ جزئی نمیتواند در میان اجزای تشکیل دهندهٔ واژه قرار بگیرد؛ مثلاً در واژههای خوش نویس،کتابخانه، دانش سرا، دوپهلو.... آوردن گروههای اسمی وابسته دار تنها به این شکل درست است: «خوش نویسها، این خوش نویس،کدام خوش نویس؟ خوش نویس ممتاز»
امّا به شکلهای زیر یا مانند آن نمیتواند بیاید: خوشها نویس، خوش این نویس.
اگر بتوان میان دو جزء، جزء دیگری قرارداد، این امر نشان میدهد که اجزاء از هم جدا هستند؛ مثل:
گل سرخ: گلی سرخ، گلهای سرخ
گل بنفشه: گلهای بنفشه
آموزۀ دوم: پارادوکس یا متناقض نما
متناقض نما آن است که شاعر یا نویسنده، دو مفهوم به ظاهر متضاد را در عین ناسازگاری با هم جمع آورد، به گونهای که وجود یکی دیگری را نقض کند. پارادوکس دو بعدی است؛ یکی متناقض و دیگری حقیقی و این خود شگفت انگیزی و ایجاز نیز دارد. به تعبیر دیگر، با آشنایی زدایی کلام، پدیدههای متضاد را مجموع میکند و با این روش، کلام از نظر ادبی، بلیغ و زیبا و شگفتی آن بیشتر میگردد؛ زیرا خلاف عقل و منطق است و در عین حال کلامی است شاعرانه، متعالی و حاکی از واقعیتها. در این بیت حافظ:
یارب به که شاید گفت این نکته که در عالم
رخساره به کس ننمود آن شاهد هر جایی
شاعر شاهد و هر جایی بودن را با رخساره به کس ننمودن یکجا جمع نموده است.
مثالهای دیگر:
این قصهٔ عجب شنو از بخت واژگون
ما را بکشت یار به انفاس عیسوی
حافظ
انفاس عیسوی زنده بخش است نه کشنده.
متناقض نما از نظر لفظ و معنا به دو نوع متناقض نمای لفظی و متناقض نمای معنوی تقسیم میشود:
الف) متناقض نمای معنوی: در ورای ظاهر عادی و مطابق عرف پذیرفته شدهاش، حقیقتی مخالف با ظاهر آن، نهفته است. بنابراین، ارائه این واقعیتها، چون با عرف و منطق عادی منافات دارد، متناقض به نظر میرسد.
یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب
کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
حافظ
ب) متناقض نمای لفظی: که در معنی تناقض وجود ندارد اما در آن الفاظی هست که در یک معنی با هم تناقض دارند و در معنی دیگر متناقض نیستند و تنها یکی از شیوههای آشنایی زدایی و زیبایی آفرینی زبانی است و ربطی به مفاهیم متناقض ندارد. (وحیدیان کامیار، 1374: 271)
با که این نکته توان گفت که آن سنگین دل
کشت ما را و دم عیسی مریم با اوست
حافظ
متناقض نما گاه در یک کلمهٔ مرکب به وجود میآید، مانند: خراب آباد و گاه در ترکیب (ترکیب اضافی یا عطفی) شکل میگیرد: مجمع پریشانی، حاضر و غیاب و گاه نیز در یک یا دو جمله شکل میگیرد:
خلاص حافظ از آن زلف تاب دار مباد
که بستگان کمند تو رستگارانند
بکن معاملهای وین دل شکسته بخر
که با شکستگی ارزد به صد هزار درست
حافظ
1- مترادف هر واژه را بنویسید.
مفاتیح: کلیدها
مستقر: پایدار، استقرار یافته
متمکّن: ثروتمند، توانگر
2- از متن درس، چهار ترکیب وصفی که اهمّیت املایی دارند، بیابید و بنویسید.
قصههای اصیل - انعطاف جادوگرانه - ذوق ادبی - بحرانهای عصبی
3- نمونهای از کاربرد نقش تبعی «بَدَل»، در متن مشخص کنید.
او و مادر، هر دو آن قصههای شیرین را از مادربزرگشان به یاد داشتند.
4- در بند دوم درس، در کدام جملهها، «مفعول» دیده میشود؟ «نهاد» این جملهها را مشخّص کنید.
با این حال، او (نهاد) نیز مانند مادرم توکّلی (مفعول) داشت که (نهاد: محذوف) به او مقاومت (مفعول) و استحکام اراده میبخشید. از بحرانهای عصبی، که امروز رایج است و تحفۀ برخورد فرهنگ شرق با غرب است، در آن زمان خبری نبود. هر عصب و فکر به منبع بیشائبۀ ایمان وصل بود که (نهاد: محذوف) خوب و بد (مفعول) را به عنوان مشیت الهی میپذیرفت. به این زندگیِ گذرا آن قدرها دل نمیبست که (نهاد: محذوف) پیشامد ناگوار (مفعول) را فاجعهای بینگارد و در نظرش اگر یک روی زندگی زشت میشد، روی دیگری بود که بشود به آن پناه برد.
1- کدام عبارت درس، به ویژگی سهلِ ممتنع بودنِ سبک سعدی اشاره دارد؟
این تنها خصوصیت سعدی است که سخنش به همه شبیه باشد و به هیچکس شبیه نباشد. در زبان فارسی، اَحَدی نتوانسته مانند او حرف بزند و در عین حال، نظیر حرف زدن او را هر روز در هر کوچه و بازار میشنویم.
به بیت زیر از سعدی توجّه کنید:
هرگز وجود حاضرِ غایب شنیدهای؟
من در میان جمع و دلم جای دیگر است
همان طور که میبینید واژههای «حاضر» و «غایب»، هم زمان، به پدیدهای واحد نسبت داده شدهاند و به بیان دیگر، غایب، صفت حاضر، واقع شده است.
به نظر شما چنین امری ممکن است؟
انسانی که حاضر است، نمیتواند غایب باشد؛ چون این دو صفت، متناقضاند؛ یعنی جمع شدن آنها باهم ناممکن است؛ چون هر یک، وجود دیگری را نقض میکند؛ با این حال، شاعر چنان آن دو را هنرمندانه، در کلام خود به کار برده است که زیبا، اقناع کننده و پذیرفتنی مینماید. به این گونه کاربرد مفاهیمِ متضاد، آرایهٔ «متناقض نما» (پارادوکس) میگویند.
2- آرایهٔ متناقض نما را در دو سرودۀ «قیصر امین پور» بیابید.
الف)
کنار نام تو لنگر گرفت کشتی عشق
بیا که یاد تو آرامشی است طوفانی
تناقض در عبارت «آرامشی است طوفانی» به کار رفته است؛ زیرا چیزی که آرامشبخش باشد، نمیتواند طوفانی باشد و برعکس؛ اما این دو صفت مخالف هم، همزمان به امام زمان (عج) نسبت داده شده است.
ب)
بارها از تو گفتهام از تو
بارها از تو، بارها با تو
ای حقیقیترین مجاز، ای عشق!
ای همه استعارهها با تو
تناقض در عبارت «ای حقیقیترین مجاز» به کار رفته است؛ زیرا چیزی که «حقیقت» باشد نمیتواند «مجاز» باشد و اگر «مجاز» باشد، نمیتواند «حقیقت» باشد؛ اما هر دو صفت همزمان و با هم به یک چیز واحد یعنی عشق نسبت داده شده است.
1- نویسنده برای قصّههای ایرانی چه ویژگیهایی را بر میشمارد؟ قصههایی پررنگ و نگار و پرّان و نرم
2- معنی و مفهوم جملههای زیر را بنویسید.
- سراچۀ ذهنم آماس میکرد. بر وسعت آگاهیام افزوده میشد.
- از فرط هیجان لُکّه میدویدم. به سبب هیجان زیاد بالا و پایین میپریدم و یورتمه میرفتم (نشان از شادی بسیار).
3- درک و دریافت خود را از عبارت زیر بنویسید.
هر عصب و فکر به منبع بیشائبۀ ایمان وصل بود که خوب و بد را به عنوان مشیّت الهی میپذیرفت.
یعنی مردم گذشته به دلیل ایمان قوی که به خدا داشتند، هر اتفاقی را - چه خوب و چه بد - به عنوان تقدیر و سرنوشت الهی میپذیرفتند و زندگی را بر خود سخت نمیگرفتند و زیاد به آن دل نمیبستند.
4- دربارۀ ارتباط بیت پایانی و متن درس توضیح دهید.
مفهوم بیت پایانی بر این نکته تأکید دارد که گاهی شرایط انسان را وادار به انجام کاری میکند که دلخواه خود او نیست. نویسنده نیز میگوید اگر من نیز علیرغم نداشتن مربّی کارآزموده و بیتجربگی، جسارت کردم و دست به نوشتن و تقلید از سبک سعدی زدم و در این راه اشتباهاتی داشتم، بر من خُرده نگیرید؛ زیرا از پیش شرایط برای من مهّیا شده بود و سرخود چیزهایی آموخته بودم.
روان خوانی: میثاق دوستی
سه روز به اوّل فروردین مانده بود. روز قبل از آن، آخرین قسمتِ دروس ما امتحان شده و از این کار پرزحمت که برای شاگرد مدرسۀ متعصّب و شرافتمند بالاترین مشکلات است، رهایی یافته بودیم و همه به قدر توانایی و هوش خویش، تحصیلِ موفّقیت نموده بودیم.
کم حافظهترینِ شاگردان، بیش از بیست روز، اوقات خویش را صرف حاضر کردن دروس کرده بود و حتّی من که به هوش و حافظۀ خویش اطمینان داشتم، مرور قطعات ادبی به زبان فرانسه را فراموش نکرده بودم و بدین جهت هرکس از کار خویش راضی و مسرور، میخواستیم روزی را که در پی امتحانات بود، به تفریح و شادی به سر بریم. بارانی بهاری، از آنهایی که ایجاد سیل میکند، شب پیشین برای شستوشوی صحرا و بوستان چابک دستی کرده، راه باغ را رُفته و گونۀ گلهای بنفشه را دُرافشان ساخته بود. از پشت کوه و از گریبان افق طلایی، آفتابِ طراوت بخش بهاری، به روی ما که از سحرگاهان گرد آمده بودیم، تبسّم میکرد؛ گفتی جشن جوانی ما را تبریک میگفت.
قلمرو زبانی: متعصّب: غیرتمند / تحصیل: به دست آوردن، کسب کردن / بدین جهت: به این خاطر / مسرور: شادمان، خشنود / دُرافشان: درخشان
قلمرو ادبی: چابکدستی باران بهاری - گونۀ گلهای بنفشه - گریبان افق طلایی - تبسّم کردن و تبریک گفتن آفتاب بهاری: تشخیص و استعاره / به سر بردن: کنایه از گذراندن / باران و بهار و سیل - صحرا و بوستان و باغ و گل و بنفشه و کوه - تبسّم و جشن: مراعات نظیر (تناسب).
آسمان میخندید؛ گلها از طراوت درونی خویش، سرمست و چلچلهها گرداگرد درختان بزرگ، که از شکوفه، سفید بودند، میرقصیدند. گنجشکی زرد، روی شاخه علفی خودرو نشسته، پرهای شبنمدار خویش را تکان داده، پیش آفتاب، نیاز آورده، در آن بامداد فرخنده، جفت خویش را میخواند. پسری روستایی نَمَد کوچک خویش را به دوش انداخته، چوب دستیِ بلند بر دوش، گلّۀ گوسفندی را به دامنۀ کوه، هدایت میکرد. دستهای حنابستۀ او نشان میداد که او نیز برای رسیدن عیدِ طبیعت، تشریفاتی فراهم آورده است.
پسرک، آوازخوانان از پهلوی ما گذشت، نگاهی به ما کرده، لبخندی زد؛ پنداشتی با زبانِ بیزبانی میخواهد به ما، که مانند خودش از رسیدن بهار سرمستیم، عرض تبریک و تهنیت کند. رفیقی خوش خُلق و بذلهگو که عندلیبِ انجمن اُنس ما محسوب میشد، از خندۀ پسرک، شادمان، او را صدا زد و به او گفت:
«پسرجان، اسمت چیست؟»
قلمرو زبانی: سرمست: سرخوش، شادمان / چلچله: پرستو / فرخنده: مبارک، خجسته / نَمَد: پارچه کلفت که از کوبیدن و مالیدن پشم یا کُرک به دست میآید و از آن به عنوان فرش استفاده میکنند یا کلاه و بالاپوش میسازند؛ بالاپوشِ نمدی / تهنیت: شادباش گفتن، تبریک گفتن، تبریک / خوشخُلق: خوشبرخورد، خوشسیرت / بذلهگو: شوخ، لطیفهپرداز / عندلیب: بلبل، هزاردستان / انجمن: مجلس/ اُنس: الفت گرفتن، خوگرفتن
قلمرو ادبی: خندیدن آسمان - سرمستی گلها - رقصیدن چلچلهها - نیاز آوردن گنجشک پیش آفتاب: تشخیص و استعاره / رفیق مانند عندلیب: تشبیه / زبانِ بیزبانی: متناقضنما (پارادوکس).
فرزند صحرا که هیچ وقت با ساکنین شهر مکالمه نکرده بود، دست و پای خویش را گُم کرد، امّا فوراً خود را جمع کرده و در چشمهای درشتش فروغی پیدا شد؛ گفتی جملهای که پدرش در این موقع ادا میکرده است، به خاطرش آمده و از این رو مسرّتی یافته است؛ پس جواب داد: «نوکر شما، حسین.»
دیگری پرسید: «برای عید، چه تهیه کردهای؟»
پسرک در جواب خندهای زد و گفت: «پدرم یک جفت گیوه برایم خریده و دیروز که از شهر آمده بود، کلاهی برایم آورد که هنوز با لفاف کاغذی در گوشۀ اتاق گذاشته است و قبای سبز، هنوز تمام نشده و مادرم میگوید که تا فردا صبح حاضر خواهد شد.»
در این بین، من متأثّرتر از همه پیشنهاد کردم از شیرینیهایی که همراه داشتیم، سهمی به کودک دهقان بدهیم و کامش را شیرین کنیم و چنین کردیم.
قلمرو زبانی: مکالمه: گفتوگو / گفتی: انگار، مثل اینکه / ادا کردن: به جا آوردن / مسرّت: شادی، خوشی / گیوه: نوعی کفش با رویهای دستبافت / لفاف: پارچه و کاغذی که بر چیزی پیچند / قبا: لباس، جامه / متأثّر: اندوهگین / کام: دهان، سقف دهان / حسین: بدل.
قلمرو ادبی: دستوپا گم کردن: کنایه از هول شدن و دستپاچگی / جمع کردن خود: کنایه از آرامش یافتن و تمرکز / شیرین کردن کام: کنایه از شادکردن.
کودک با ادب و تواضعی عجیب آنها را گرفت و همین که دید گوسفندها خیلی دور شدهاند و باید برود، دست در جیب کرده، مُشتی کشمش بیرون آورد و به رفقا داد.
با این هدیه، کلمۀ پوزش و تقاضا همراه نبود، تنها مژههای سیاه و بلند، یک جفت چشمِ درشتِ به زیر افکنده را پوشیده بود و معلوم میکرد که حسین از ناچیزیِ هدیۀ خویش شرمسار است.
در باغ، زیر یک درخت تنومند سیب، پس از چند ساعت، بازی و سبک سری به استراحت نشستیم و از هر در سخنی در میان آوردیم. آرزوهای شاگردان جوان که تازه میخواستند از مدرسه بیرون آیند، گوناگون بود و هریک آرمانی داشتند که برای سایرین با نهایت صراحت و سادگی بیان میکردند و از آنها مشورت میخواستند.
جوانترین همه که قیافهای گشاده و چشمهایی درشت داشت، امّا هنوز طفل و نارسیده، میخواست در ادارهای که پدرش مستخدم بود، داخل شود و برای ادای این نقشه، مقدّماتی حاضر میکرد. من از همه خیال پرستتر، میخواستم آزاد و بیخیال، وقت خود را به شعر و شاعری صرف کنم و با نان اندک بسازم و در پی شهرت ادبی بروم. در آن روزها تازه بیتهای بیمعنی میساختم که وسیلۀ خندۀ رفقا بود.
قلمرو زبانی: تواضع: فروتنی، افتادگی / رفقا: جمع رفیق، دوستان / پوزش: عذرخواهی / تقاضا: خواهش / معلوم میکرد: نشان میداد / شرمسار: خجالتزده / سبکسری: سهلانگاری و بیمسئولیتی / صراحت: روشنی، آشکاری / داخل شود: وارد شود.
قلمرو ادبی: ادب و تواضع - مژگان و چشم: مراعات نظیر / سیاهی و بلندی مژگان و درشتی چشم و گشادگی قیافه: کنایه از زیبایی / به زیر افکنده: کنایه از شرمنده / سبکسری: کنایه از فرومایگی و حماقت؛ در اینجا بازی و شوخی /بیرون آمدن از مدرسه: کنایه از فارغ التحصیل شدن / نارسیده: کنایه از کودک و خردسال / ساختن بیت: کنایه از سرودن / نان: مجاز از روزی و درآمد
این آرزو تا مدّتی موضوع شوخی دوستان گردید و هر یک شروع به لطیفه پرانی کردند. یکی میگفت درست است که تو خیلی باهوش و صاحب ذوق و قریحه هستی و البتّه ادبیات نیز وسیلۀ شهرت است، ولی این شهرت، زندگی مادّی انسان را تأمین نمیکند.
دومی شوختر میگفت: «بسیار خوب است و سلیقۀ تو را میپسندم و روزی که شاه شدم، تو را ملک الشّعرا خواهم کرد.»
سومی گفت: «آقای شاعر، لطفاً در همین مجلس، بالبداهه از امیر معزّی تقلید کرده، شعری در مدح گیوۀ من بگویید، بدانم قوّت طبع شما تا چه پایه است.»
من از این کنایهها در عذاب، هنرمندی کرده، گفتم: «گفتوگو دربارۀ مرا برای آخر بگذارید. به نقد باید آرزوهای دیگران را شنفت.»
عزیزترین رفقای من که حُسن سیرت را با صَباحت توأم داشت، لبخندی زده، گفت: «من میخواهم با مایۀ اندک، بازرگانی را پیش گیرم امّا بدان شرط که رفقا هر وقت میخواهند خریداری کنند، از تجارت خانۀ من باشد.»؛ بالجمله، هرکس آرمان خویش را بیان داشت و در باب آنها صحبت کردیم تا نوبت به سالخوردهترین رفقا رسید. او تجربه آموختهتر گفت:
قلمرو زبانی: قریحه: ذوق / ملک الشعرا: بزرگِ شاعران دربار / بالبداهه: ارتجالاً، بدون اندیشۀ قبلی / امیر معزّی: از شاعران قرن ششم / قوّت طبع: قدرت ذوق شاعری / پایه: اندازه، مقدار / به نقد: در حال حاضر، در وضعیت مورد نظر / شنفت: شنید / حُسن سیرت: خوشاخلاقی / صباحت: زیبایی، جمال / توأم: همراه، با هم / مایه: سرمایه، دارایی، پول / بازرگانی: تجارت، خرید و فروش / تجارتخانه: مغازه، محلّ تجارت / بالجمله: خلاصه / سالخورده: سالمند، پیر / ذوق و قریحه - شوخی و لطیفهپرانی: رابطۀ ترادف دارند.
قلمرو ادبی: در عذاب بودن: کنایه از رنج کشیدن / لبخند زدن: کنایه از رضایت و شادمانی / حُسن و صباحت: مراعات نظیر (تناسب).
«رفقا، زندگانی آیندۀ ما دستخوش تصادف و اتفّاق است. دور روزگار، بر سر ما چرخها خواهد زد و تغییرات بیشمار خواهد نمود؛ چه بسا که تقدیر ما چیز دیگر باشد. امروز کارِ بسزا این است که با یکدیگر عهد کنیم هر چه در آینده برای ما پیش آید، جانب دوستی را نگاه داشته، از کمک به یکدیگر فروگذاری ننماییم و برای اینکه این عهد هرگز از خاطر ما نرود، باید به شکل بدیهی، میثاق امروزی را مؤکّد سازیم.»
رفقا گفتند طرح پیمان را به رفیق خیال پرستِ خودمان، رها میکنیم و مرا نامزد آن کار کردند. من، یک دانه شکوفۀ سیب چیده، گفتم: «بیایید هر پنج نفر پس از بستن پیمان، یک برگ از این شکوفه را جدا کرده، آن را در خانۀ خویش، میان اوراق کتابی، به یادگار ایّام جوانی ضبط کنیم.»
رفقا سرها را روی شکوفه خم کردند، و قبل از آنکه برگها را بچینند، من چنین گفتم:
«به پاکی قاصدِ بیگناه بهار و به طهارت این دوشیزۀ سفیدرویِ بوستان، سوگند که در تمام احوال و انقلابات روزگار، مثل برگهای این گلِ پاک دامن از یکدیگر حمایت کنیم و اگر تندبادی ما را از هم جدا کرد، محبّت و علاقۀ هیچیک از دیگری سلب نشود و تا مثل این شکوفه، موی ما کافوری شود، دوستی را نگاه داریم.»
آنگاه پنج دست چابک، برگهای شکوفه را کندند و هر یک برگ خود را در میان دفتر خود گذاشت.
قلمرو زبانی: دستخوش: آنچه یا آنکه در معرض چیزی قرار گرفته یا تحت غلبه و سیطرۀ آن است؛ بازیچه / تقدیر: سرنوشت / بسزا: شایسته / فروگذاری: کوتاهی، اهمال / میثاق: عهد و پیمان / مؤکّد: استوار، استوار شده / نامزد: معیّن شده / ضبط: نگهداشتن / قاصد: پیک، نامهرسان / طهارت: پاکی، پاکیزگی / دوشیزه: دختر و زن جوان / احوال: جمع حال، اوضاع، شرایط / انقلاب: دگرگونی / حمایت: پشتیبانی / سلب شدن: از بین رفتن، نیست شدن /کافوری: به رنگ کافور، سفید / تصادف و اتفاق - عهد و میثاق - دور و چرخ - محبّت و علاقه: رابطۀ ترادف.
قلمرو ادبی: خیالپرست: کنایه از شاعر مَسلَک / دوستان مانند برگ گل - مو مانند شکوفه: تشبیه / قاصد بهار: اضافۀ تشبیهی / بیگناهی بهار - طهارت و سفیدرویی شکوفۀ بوستان - پاکدامنی گل: تشخیص و استعاره / تندباد: استعاره از حوادث روزگار / دوشیزۀ سفیدروی بوستان: استعاره از شکوفۀ درخت / سفیدرو: کنایه از پاکدامن و سرافراز / کافوری شدن مو: کنایه از پیر شدن / برگ و گل: تناسب
لطفعلی صورتگر
آگاهیهای فرا متنی
لطفعلی صورتگر، شاعر، مؤلف، محقق، روزنامه نگار، مدرس، نویسنده، ادیب، پژوهشگر و مترجم ایرانی به سال 1279 هجری شمسی در شیراز چشم به جهان گشود و در سوم مهرماه سال 1348 در سن شصت و نه سالگی در تهران دیده از جهان فروبست. جد وی آقا لطفعلی از نقاشان قرن سیزدهم هجری و عصر ناصرالدین شاه قاجار بود که قدرت قلمش در تاریخ هنر ایران کم مانند و کارهای او در موزه های پاریس و لنینگراد موجود است.
لطفعلی صورتگر، تحصیلات ابتدایی را در شیراز به پایان رساند. سپس به هند رفت و دورهٔ متوسطه را در مدرسه سنت گزویر در بمبئی پی گرفت. آنگاه به میهن بازگشت، به خدمت وزارت فرهنگ درآمد، و به تدریس در مدارس سرگرم شد. به سال 1301 ماهنامهٔ علمی و ادبی «سپیده دم» را در شیراز پایهگذاری کرد که تا سال 1303 به چاپ میرسید. او در این مجله، داستانی از شکسپیر را ترجمه کرد و به صورت سلسلهوار منتشر کرد که همین داستان دست مایه ایرج میرزا در سرودن منظومهٔ «زهره و منوچهر» شد.
صورتگر فنون شاعری را نزد فرصت شیرازی، شیخ محمد حسین سعادت، امین خاقان شعله، خلیل بازیار، رحمت وصال، سیف اللّه نواب و ضیاء لشکر دانش آموخت.
با ملک الشعرای بهار نیز نامه نگاری داشت و اشعار خود را به این وسیله اصلاح میکرد. اشعار صورتگر پایبند اصول و قواعد عروضی بود و ده هزار بیت در قالبهای کهن سرود. وی معتقد بود که حافظ و سعدی غزل را به اوج خود رساندهاند و بنابراین به سبک خراسانی و ترکستانی گرایید و هیچ گاه غزل سرایی نکرد.
قطعات و مسمطهای او بیشتر پند و اندرز و خالی از واژههای فرنگی، عربی و ترکی است. در قصیده استاد بود و مشهورترین ساختهٔ او قصیدهٔ «گشایش آرامگاه سعدی» است که به اقتفای قصیدهٔ «وقت آن است که مستان طرب از سرگیرند» از مجیر بیلقانی ساخته است.
صورتگر به سال 1306 برای ادامهٔ تحصیل به لندن رفت و تاریخ و ادبیات و علوم اقتصادی را آموخت. سپس به ایران بازگشت و تدریس ادبیات انگلیسی را آغاز کرد. سپس باز به لندن رفت تا اینکه در رشته زبان و ادبیات انگلیسی دکتری گرفت. پایان نامه دکتری او درباره نفوذ ادبیات ایران در ادبیات انگلستان در قرن پانزدهم و شانزدهم میلادی بود (اثرآفرینان، زندگینامهٔ نام آوران فرهنگی ایران، انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، جلد چهارم).
1- نوع ادبی متن روان خوانی را با ذکر دلیل بنویسید.
این نوشته از نوع حسب حال است؛ زیرا در آن نویسنده به شرح خاطرات خود میپردازد و از احوالات شخص خویش سخن به میان میآورد.
2- دربارۀ مناسبت مفهومی متن روانخوانی و عبارت زیر توضیح دهید.
اَلعَبدُ یُدَبِّر وَ اللهُ یُقَدِّرَ
در متن روانخوانی به تسلیم انسان در برابر تقدیر و سرنوشت الهی اشاره شده است. از آنجا که یکی از دوستان میگوید: «رُفقا زندگی آیندهی ما دستخوش تصادف و اتفاق است. دور روزگار بر سر ما چرخها خواهد زد و تغییرات بیشمار خواهد نمود؛ چه بسا که تقدیر ما چیز دیگر باشد.» بنابراین انسانها باید به آنچه که سرنوشت و تقدیر الهی برای آنها رقم میزند سرخم کنند و نسبت به حوادث و اتفاقات روزگار خوشبین باشند.
واژهنامه
آغوز: اوّلین شیری که یک ماده به نوزادش میدهد و سرشار از موادّ مقوّی است.
آماس: وَرَم، توَرّم؛ آماس کردن: گنجایش پیدا کردن، متورّم شدن
استسقا: نام مرضی که بیمار، آب بسیار خواهد.
انعطاف: نرمش، آمادگی برای سازگاری با دیگران، محیط و شرایط آن
بالبداهه: بدون اندیشۀ قبلی
بذلهگو: شوخ، لطیفه پرداز
به نقد: در حال حاضر، در وضعیت مورد نظر
پالیز: باغ، جالیز
تحفه: ارمغان، هدیه
تمکّن: توانگری، ثروت
تهنیت: شادباش گفتن، تبریک گفتن، تبریک
چابک: تند و فرز
دستخوش: آنچه یا آن که در معرض چیزی قرار گرفته یا تحت غلبه و سیطرۀ آن است؛ بازیچه
سبک سری: سهل انگاری و بیمسئولیتی
شاب: برُنا، جوان
شائبه: به شک اندازنده دربارۀ وجود چیزی، و به مجاز، عیب و بدی یا نقص در چیزی؛ بیشائبه: بدون آلودگی و با خلوص و صداقت، پاک، خالص
شعرِ تمثیلی: شعر نمادین و آمیخته به مَثَل و داستان
صَباحت: زیبایی، جمال
عندلیب: بلبل، هزاردستان
فرخنده: مبارک، خجسته
فرط: بسیاری
گیوه: نوعی کفش با رویهای دست باف
لطایف: جمعِ لطیفه، نکتههای دقیق و ظریف، دقایق؛ سخنان نرم و دلپذیر
لفاف: پارچه و کاغذی که بر چیزی پیچند.
متعصّب: غیرتمند
مسرّت: شادی، خوشی
مسرور: شادمان، خشنود
مشیّت: اراده، خواست
میثاق: عهد و پیمان
نکبتبار: شوم و ایجادکنندۀ بدبختی و خواری
نَمَد: پارچه کلفت که از کوبیدن و مالیدن پشم یا کُرک به دست میآید و از آن به عنوان فرش استفاده میکنند یا کلاه و بالاپوش میسازند؛ بالاپوشِ نمدی